تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار-باید به بی گناهی دل اعتراف کرد
گفته ام باد صبا جام مرا می بکند آتشم با خود برد اسب مرا پی بکند زندگی گرچه شیرین است با یاران پاک عشق را گویم که جامم را با آتشش طی بکند چه می نگری کوچه را؟ هنوز رهگذر به پنچره غبار گرفته نگاه می کند چه می نگری کوچه را؟ ساعت زنگ بی قراری می زند وتو هنوز به کوچه خیره ای چه می نگری کوچه را؟ وقتی که پنجره از نگاه تو گریان است وپرنده خیس بر روی شاخه دیگر آوازی برای خواندن ندارد . بگو چه می نگری کوچه را؟ نگاهت نبود شکوه کردم آمدی خندیدم ولی تلخ چون آمدنت شبح وار بود ونگاهت آتش زده وصدایت کمرنگ و چه زیباست صدای لرزش غبار زیر سنگینی عشق چه زیباست نگاه مظلوم محبت به دستان محبوب وزیباست عشق آتشین پنجره در نگاه باران زمانی که ماه رد وپایمان را تعقیب می کرد وموج آرام پاهایمان را غلغلک می داد وشن نرم پاهایمان را در آغوش می گرفت ونسیمی که موهایت را به مانند نخل مجنون تاب می داد وصدای سکوت موسیقی احساس من وتو بود،چشمهایم را گشودم وفقط من بودم و سکوتم وموجی که رد وپایت را می شست. ناله می کند دگر سنگ آتشین من ضجه می زند نگاه من،عشق من زنجیر پنهان من روی دیوار صدای عشق وفریاد دلم در تن من می گذرد فصل وهنوز ما همان پاییزیم من عابر تنهای خیابانم هنوز در چشم مغازه داران تو همان دست گرم پیرمرد پشت چهار راهی من همان جوانک دستگیر هر روزم همان خیره به خط های سفید جاده در گذر فصل می گذرد فصل وهنوز ما همان رهگذر دیروزیم نگاه خاکستری ات چشمان آبی ات راپوشانده ونگاه سپید من آبی چشمانت را نوازش می کند سردی نگاهت تا عمق گرمی چشمانم نفوذ می کند و گرد فراموشی را از پلک های افتاده ام می زداید دست هایم به سویت دراز است ومحبت را تمنا می کند ولی حیف که تمنا از چشمان خاکستری ات منفور است عشق او آتش به جانم می زند آن نگاهش هر لحظه صدایم می زند گر ز این زندان خاموش٬من یابم رهی آتش عشق است که قفل بر در زندان می زند نگاهم در صدایش تاب می خورد و برق آبی چشمانش صدایم را گیج می کرد ولی حیف که تنهاییم خیالم را به دیوار آویز کرده بود.
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
.jpg)
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


