تبليغاتX
سمبوک
سمبوک

تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار-باید به بی گناهی دل اعتراف کرد

گفته ام باد صبا جام مرا می بکند

آتشم با خود برد اسب مرا پی بکند

زندگی گرچه شیرین است با یاران پاک

عشق را گویم که جامم را با آتشش طی بکند

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:1 توسط سمبوک| |

چه می نگری کوچه را؟

هنوز رهگذر به پنچره غبار گرفته نگاه می کند

چه می نگری کوچه را؟

ساعت زنگ بی قراری می زند وتو هنوز به کوچه خیره ای

چه می نگری کوچه را؟

وقتی که پنجره از نگاه تو گریان است وپرنده خیس بر روی شاخه دیگر آوازی برای خواندن ندارد .

بگو چه می نگری کوچه را؟

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:8 توسط سمبوک| |

نگاهت نبود

شکوه کردم

آمدی

خندیدم ولی تلخ

چون آمدنت شبح وار بود

ونگاهت آتش زده

وصدایت کمرنگ

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:33 توسط سمبوک| |

و چه زیباست صدای لرزش غبار زیر سنگینی عشق

چه زیباست نگاه مظلوم محبت به دستان محبوب

وزیباست عشق آتشین پنجره در نگاه باران

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 2:6 توسط سمبوک| |


زمانی که ماه رد وپایمان را تعقیب می کرد وموج آرام پاهایمان را غلغلک می داد وشن نرم پاهایمان را در آغوش می گرفت ونسیمی که موهایت را به مانند نخل مجنون تاب می داد وصدای سکوت موسیقی احساس من وتو بود،چشمهایم را گشودم وفقط من بودم و سکوتم وموجی که رد وپایت را می شست.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:54 توسط سمبوک| |

ناله می کند دگر سنگ آتشین من

ضجه می زند نگاه من،عشق من

زنجیر پنهان من روی دیوار

صدای عشق وفریاد دلم در تن من

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:19 توسط سمبوک| |

می گذرد فصل وهنوز ما همان پاییزیم

من عابر تنهای خیابانم هنوز

در چشم مغازه داران

تو همان دست گرم پیرمرد پشت چهار راهی

من همان جوانک دستگیر هر روزم

همان خیره به خط های سفید جاده در گذر فصل

می گذرد فصل وهنوز ما همان رهگذر دیروزیم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:3 توسط سمبوک| |

نگاه خاکستری ات چشمان آبی ات راپوشانده ونگاه سپید من آبی چشمانت را نوازش می کند

سردی نگاهت تا عمق گرمی چشمانم نفوذ می کند و گرد فراموشی را از پلک های افتاده ام می زداید

دست هایم به سویت دراز است ومحبت را تمنا می کند

ولی حیف که تمنا از چشمان خاکستری ات منفور است

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 13:16 توسط سمبوک| |

عشق او آتش به جانم می زند

                        آن نگاهش هر لحظه صدایم می زند

گر ز این زندان خاموش٬من یابم رهی

                        آتش عشق است که قفل بر در زندان می زند

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:31 توسط سمبوک| |

نگاهم در صدایش تاب می خورد و

                              برق آبی چشمانش صدایم را گیج می کرد

ولی حیف که تنهاییم خیالم را به دیوار آویز کرده بود.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23:49 توسط سمبوک| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت